داریوش رفیعی که بود؟

 

مزار داریوش رفیعی در آرامگاه ظهیر الدولهدر سال 1306در شهر بم کرمان به دنیا آمد.از 19 سالگی خوانندگی در رادیو را شروع کرد....هنر او از درد و تاملات روحی خودش مایه میگرفت.ردیفها را از خوانندگان قدیمی از جمله بدیع زاده فرا گرفت و به وسیله همین هنرمند به رادیو راه یافت. متاسفانه معلوم نیست که چرا بعضی از هنرمندان به مکیفات روی می آورند.این بلای خانمانسوز تباهی جسم و جان آنان را سبب می شود و هیچ طرفی هم از آن نمی بندند.متاسفانه عمر داریوش رفیعی هم بخاطر به دام افتادن در این بلا و بیماری کزاز خیلی کوتاه بود و در 31 سالگی در  2بهمن 1337 نقاب خاک کشید. 2بهمن امسال ،49 سال از تاریخ مرگ او میگذرد.

منبع:(تصنیف ها،ترانه ها،و سرودهای ایران زمین-انتشارات خانه سبز)

 

به همین خاطرمطلبی را آماده کردم که پیش روی شماست.لازم به ذکر است تمامی این مطلب از روی کتاب قصه شمع(خاطرات هنری اسماعیل نواب صفا)نوشته شده و نقل کننده اسماعیل نواب صفا(یکی از ترانه سرایان مشهور موسیقی ایران) است.

 

.....................................................................

 

داریوش رفیعی غنچه ای که نا شکفته پرپر شد

 داریوش رفیعی

پر از شور و شوق جوانی بود،قلبی به روشنی آفتاب داشت،وجودش سرشار از احساس بود،قامتی رسا و متناسب داشت،چهره اش،مصداق سبزه کشمیر بود که صدها دل را بزنجیر عشق کشیده بود.با لهجه غلیظ و شیرین کرمانی سخن میگفت و صداقت و پاکی در کلامش تبلور داشت.تازگی به(تهران)آمده بود و کسی او را نمیشناخت.سنین عمرش،بیش از بیست و یکی دو سال را نشان نمیداد.در حرکاتش تصنع و تکلف دیده نمیشد.

در سالهای 1326 و 1327 خیابانهای استانبول و نادری و لاله زار،مجلل ترین و آراسته ترین خیابانهای تهران بود............آن جوان سبزه روی و پر شور کرمانی، ماشین قرمز رنگی داشت و گاه از ساعت ده بامداد که گردش یا خرید یا استراحت در خیابانهای لاله زار و استانبول و نادری آغاز میشد،با اتوموبیل زیبای خود در آن خیابان ها، جولان میداد.

کمتر کسی او را میشناخت ولی بعد از سال 1327 تا 1329 که بعضی شبها در رادیو آواز میخواند،مردم به تدریج با نام "داریوش رفیعی" آشنا شدند.پدرش لطفعلی رفیعی در دوره 14 مجلس شورای ملی از شهر بم به نمایندگی انتخاب شده بود و خانه کوچ به تهران آمده بودند.

داریوش که در سال 1329 بوسیله دوست و استادش بدیع زاده بطور مستمر در رادیو ایران برنامه اجرا میکرد،سنی حدود 23 سال داشت،در دبیرستان دارائی درس میخواند ولی از سالهایی که صدای گرم و دلپذیرش او را به شهرت رساند،ادامه تحصیل را رها کرد.

به صدا و شیوه خوانندگی بدیع زاده به خصوص گشاده رویی و مهربانی او علاقه بسیار داشت و بدیع زاده هم به قدری او را دوست داشت که داریوش در واقع جزو افراد خانواده او درآمده بود و اغلب شبها و روزها در خانه استاد به سر میبرد.

 

قسمت دوم:

 

بلای شهرت و تهران مخوف

 داریوش رفیعی

پدر داریوش بعد از دوره چهاردهم دیگر نماینده نشد و تا آنجا که بیاد دارم،مدت کوتاهی بعد از دوره چهاردهم گذشت که درگذشت.ظاهرا ثروت نسبتا درخور توجهی از خود باقی گذاشته بود.

مادر داریوش بانوی بزرگوار و متشخصی بود،سه پسر داشت که در میان آنان به داریوش بیش از همه علاقه مند بود.او محیط آلوده تهران را نمیشناخت و مسلما نمیدانست که فرزندش روزی در خوانندگی بشهرت میرسد و نمیدانست که این شهرت،برای عزیز ترین فرزندش چه ارمغانی خواهد آورد.

با خصوصیاتی که داریوش داشت زنان و دختران بسیاری،بدورش پرسه میزدند ولی او محیط آلوده تهران را نمیشناخت و صداقت و پاکی مردم بم را به تهران مخوف آورده بود.نمیدانست تهران چگونه صیدگاهی است و صیادان چیره دست و نابکار،چگونه بروی هر صید بی گناه و ناآگاهی ،آغوش میگشایند.

کم کم،پایش به میهمانی های شبانه باز شد، ناگهان سر از محافل رندان درآورد و در زندان فریبکاران و آدمی رویان دیو سیریت،اسیر شد و نمیدانست که:

ای بسا ابلیس آدم رو که هست پس بهر دستی نباید داد دست

روزی به خود آمد که نصیحت همه عالم به گوش او باد بود و دیگر تذکر خیر خواهان که در راس آنها مادر شریف و بزرگوارش قرار داشت،در او تاثیری نمیگذاشت.ابتدا اعتیاد به الکل و سپس ابتلا به مواد مخدر،او را در خود غرق ساخت.

 

یک خاطره از او

 داریوش رفیعی

روزی قرار بود که پرویز یا حقی دو صفحه برای"موزیکال کمپانی" بمدیریت"عشقی"ضبط کند و یکروی یک روی صفحه چهار مضراب سه گاه او باشد که طرفداران زیادی داشت.

رفیعی گفته بود که منهم می آیم و ضرب چهار مضراب را اجرا میکنم.آنروز من و بیژن ترقی هم با پرویز یاحقی بمنزل رفیعی رفتیم که بمنظور ضبط او را با خود ببریم.

ساعت درحدود دو یا سه بعد از ظهر بود که بمنزل رفیعی،دیدیم هنوز خواب است!!!و سراپای ملحفه ئی را که روی خود انداخته بود،از شدت مگس سیاه شده بود.

او را بیدار کردیم و بتدریج آماده بیرون آمدن شد،در این ضمن برادر کوچک او بخانه آمد و داشت از پله ها بالا می آمد که به اطاقش برود،ناگهان دیدیم که داریوش بشدت عصبانی شد و بعر از اینکه سیلی محکمی بگوش برادرش زد،فریاد کشید:"اگر من معتاد شده ام و به این روز افتاده ام،مثلا هنرمندم،توی فلان فلان شده دیگر چرا معتاد شده ای؟ "

ضمن اینکه ناراحت شدیم،دانستیم که برادر کوچک او نیز،بدام اعتیاد افتاده ولی حرکت آنروز داریوش که همراه با دنیایی دلسوزی در حق برادر بود،مبین این حقیقت بود که خود او میداند که اعتیاد چه بروز او آورده ،آن جوان خوش اندام و آزاده و مردم دوست از زندگی پریشان خود به عذاب آمده بود و به راستی در اواخر زندگی کوتاهش تحمل فرو ریختن شخصیتش را نداشت و مرگ را استقبال میکرد و دیدیم که چنین شد.

بهرحال آنروز به استودیوی "موزیکال کمپانی" رفتیم و پرویز چهار مضرابش را اجرا کرد و کسانی که آن صفحه را دارند یا بر روی نوار ضبط صوت انتقال داده اند،بهتر است بدانند که چهار مضراب سه گاه یاحقی،داریوش رفیعی است.

 

قسمت سوم:

 

خاطره ای از پرویز خطیبی

 

پرویز خطیبی دوست خوب وهنرمند فقیدم بود که در شرح خاطراتش مطلبی در ارتباط با روح حساس و وجود متلاطم و نا آرام داریوش رفیعی دارد،پرویز مینویسد:

]".....حدود ساعت 10شب،من در دفتر روزنامه ام مشغول کار بودم،برف سنگینی میبارید،ناگهان حس کردم که کسی،به شیشه پنجره میزند.پشت پنجره که مشرف به خیابان بود،داریوش را دیدم سر و پا برهنه،بدون کت و شلوار و کفش ،با عجله در را به رویش باز کردم.

مست مست بود،روی یک صندلی افتاد.صورت وسر و بدنش خیس بود و جورابهایش گل آلود شده بود.پرسیدم:"این چه وضعی است؟"

گفت:"همین جا،سر میدان فردوسی یک آدم مستحق را دیدم که لخت و عور بود و از سرما میلرزید، منهم کت و پالتو،وکفشم را به او بخشیدم"

فورا از توی کمد خودم،برایش پیراهن و شلوار وجوراب آوردم و حرارت بخاری را بیشتر کردم تا بلکه،زودتر بدنش حشک شود....."[

چنین جوانی با چنین روحیه ای که لبریز از فتوت و گذشت و بی رنگیست،میخواهید فریب رنگ های گوناگون را نخورد؟او احساسی را که در وجودش بود نمیشناخت،نمیشناخت گمشده اش چیست و نمیدانست که آتش غلیان این احساسات را چگونه باید خاموش کرد.ابتدا به آب آتشین روی آورد که نه تنها این آتش و شعله را خاموش نکرد بلکه آنرا مشتعل تر و سوزان تر کرد.اینجا بود که بسوی تخدیر رفت و گمان میکرد که تخدیر اعصاب،التهاب او را که نمیداند از کجا سر چشمه گرفته تسکین خواهد داد.

من با داریوش در سال 1327 آشنا شدم و با او دوست شدم تا اینکه زنی روسپی و هوسباز و شیاد،بر سر را او قرار گرفت.

 

.....................................................................

 

این قسمت ها را در ادامه متن در کتاب قصه شمع مطالعه کنید:

1.نقش زنی پتیاره در زندگی داریوش رفیعی

2.فتنه انگیزی این زن چه حاصلی داشت؟

3.اصل ماجرا چه بود؟

 

.....................................................................

 

زهره،مشهورترین تصنیف داریوش رفیعی ساخته کیست؟

 

داریوش به خواندن اشعار محلی رعبت زیادی نشان میداد،صدایش گرفتگی و شور وحال مخصوصی داشت که ناشی از حالات درونی او بود،بطور کلی صدایش شبیه هیچیک از خوانندگان عصر نبود.

در آواز تحریرهایش کم بود،گلویش عقده های درونی اش را بصدای پر کشش و پر جذبه اش منتقل ساخته بود،در ارکستر ها غالبا ضرب را خودش میگرفت،بنابر این ضرب شناسیش که شرط اول تصنیف خوانی و بخصوص ضربی خواندنست خوب بود.

لازم به تذکر است بعضی از تصنیف خوانهای معاصر،در ضرب شناسی بسیار ضعیف بودند و هنگام خواندن تصنیف آهنگ را از ضرب می انداختند.با هوش ترین خواننده زن پوران بود که سرعت فراگیریش از همه قوی تر بود.بعضی از خواننده های زن،ساعت ها ارکستر را برای اجرای یک تصنیف معطل و خسته میکردند،در بین خوانندگان مرد کمتر این حالت دیده میشد.

داریوش از وجود آهنگسازان خوب بهره نداشت،اجل هم به او فرصت نداد که در سالهای بعد از وجود آهنگسازان برجسته،سود جوید،بنابر این بیشتر معروفیتش بخاطر اجرای چند آهنگ محلی بود:مانند"رختخواب مرا مستانه بینداز"که یک آهنگ محلی شیرازی است.

تصنیف زهره از معروفترین اجراهای اوست،اما شعر و آهنگ آن را چه کسی ساخته؟مدعی اصلی جهانگیر تفضلی است ولی در حقیقت چنین نیست.به گفته بدیع زاده در حقیقت شاعر مهدی رئیسی است که آن رابر روی یک آهنگ تعزیه ساخته برای اثبات هم این ابیات را با هم مقایسه کنید:

دو بند از شعر تعزیه:

روز عاشورا حسین آن شاه مظلومان اینچنین میگفت با آن قوم بی ایمان

از پی اتمام حجت با لب عطشان کای لشکر شیطان از تشنه کامی افغان

گرچه در زعم شما من خود گنهکارم قتل من واجب بود لازم آزارم

شیر خواره کودکی در خیمه ها دارم از بهرش افکارم،از گریه او نالان

دو بند از شعر زهره:

یاد از روزی که بودی زهره یار من دور از چشم رقیبان در کنار من

حالا خالیست جایت این نگار من در شام تار من  آخر کجایی زهره

یاد داری زهره آن روزیکه در صحرا  دست اندر دست هم گردش کنان تنها

راه میرفتیم ما در بین شقایق ها بود عالم ما را لطف وصفایی زهره

 

در ادامه بدیع زاده میگوید:شمنا یادآور میشوم که این شعر و آهنگ را پیش از اینکه رفیعی بخواند،شادروان حسین قوامی چندین بار در برنامه ارتش یا ارکستر مجید وفادار اجرا کرده بود.

 

.....................................................................

 

زهره-برای دانلود به قسمت دانلودهای وبلاگ مراجعه فرمایید

 

 

 برای دانلود تصنیف های داریوش رفیعی به ایـــــنجا مراجعه کنید. 

 

.....................................................................

 

قسمت چهارم:

 

آخرین دیدار با داریوش رفیعی یک شب پیش از درگذشتش

 

از حوادث عجیبی که در عمر اتفاق افتاده،مربوط به شب پیش از درگذشت داریوش است.من به حس ششم و ارتباط فکری یا تله پاتی اعتقاد دارم.

شبی که رفیعی آخرین لحظات عمر را میگذرانید و من از او بی خبر بودم،به اتفاق مرتضی خان محجوبی استاد پیانو و لطف الله مجد استاد تار و پرویز یا حقی نوازنده چیره دست ویولون در منزل آقای مهندس "ژ"که از مهندسان بازنشسته راه آهن بود مهمان بودیم.

شب اول بهمن 1337بود آنسال تهران زمستان سختی را میگذراند برف زیادی باریده بود و از شب های یخبندان و سرد به حساب می آمد،جمع ما در منزل دوستمان سرگرم شنیدن پیانوی مرتضی محجوبی بودیم ،من ناگهان متوجه شدم که پرویز حظور ندارد،مدت غیبتش در حدود نیم ساعت به درازا کشید.بعد از این مدت دیدم که او بدون که وارد اطاق شود از دم در مرا فرا میخواند،نزد او رفتم گفتم:"چه خبر است کجا رفتی؟"گفت:"صفا ،داریوش دارد میمیرد و من نزد او بودم،خودم را به شما رساندم تا چاره اندیشی کنیم"گفتم:"تو از کجا میدانستی و چرا بی خبر رفتی و بیماری اش چیست؟"جواب داد:"دلم ناگهانی به شور افتاد به سراغش رفتم،از شدت درد بخود میپیچید"گفتم:"پس بزار مطلب را با صاحبخانه در میان بگذاریم و میهمانی او را بر هم نزنیم"بالاخره بداخل اطاق آمد.موضوع را در میان گذاشتیم قرار شد آقای مهندس ژ بخواهر زاده اش،مهندس ناصر گلسرخی که با آقای دکتر "ق" مدیر کل بازرسی وزارت بهداری دوستی نزدیک دارد،خبر بدهد وبه کمک ما بیایند.ساعت در حدود 9 شب بود که گلسرخی و آقای دکتر آمدند،مرتضی محجوبی و لطف الله مجد ماندند و من بهمراه پرویز با اتومبیل آنها بسوی،منزل داریوش که در کوچه(فردوسی)جاده قدیم(شمیران)قرار داشت حرکت کردیم.

وقتی به خانه رفیعی رسیدیم،زیر کرسی نشسته بود و از شدت درد کمر،بی تاب بود،خانم" پ غ"آخرین معشوقه داریوش که برای او فداکاری های زیادی میکرد نیز حظور داشت. آقای دکتر بیماری او را قولنج تشخیص داد . نسخه ئی نوشت و پرویز بسرعت به دواخانه رفت و دوا را گرفت و بازگشت ولی اظهار داشت:آقای لاریجانی مدیر دوا خانه ی عدالت که از وضع اعتیاد داریوش خبر دارد،بمن گفت نکند رفیعی کزاز گرفته باشد؟در اینصورت باید واکسن ضد کزاز بزند.

آقای دکتر جواب داد:من دکترم یا او؟!!

آری سرنوشت را نمیشود تغییر داد،ای کاش برحسب تصادف ای آقای دکتر"ق"را بهمراه نمیبردیم،زیرا ممکن بود با همه تاخیر ها،تزریق واکسن ضد کزاز،در بیمار جوان و نازنین ما،تاثیر بگذارد.بهر حال تجویز دکتر را به ناچار پذیرفتیم و بشهر برگشتیم،هنوز هم نمیدانم چرا پرویز یا حقی بی اختیار به فکر رفتن بسروقت داریوش افتاد و چرا حوادث به این طریق در برابر ما قرار گرفت و چرا دکتر به پیشنهاد مدیر داروخانه عدالت حتی برای یک لحظه هم فکر نکرد؟

 

لحظات واپسین زندگی"برای آخرین بار،برف را میبینم"

 

آخرین شب زندگی داریوش بود و او همچنان از شدت درد بی تاب شده بود،منظره دردناکی بود ولی ما،چه میتوانستیم بکنیم،تنها وظیفه ما خریدن دارو و تجویز آقای دکتر"ق"بود.

 

صبح فردا چه شد؟

 

دوست مشترک ما آقای بیژن ترقی در شمیران سکونت داشت و این واقعه را از زبان ایشان نقل میکنم.

بیژن میگفت:]"صبح دوم بهمن بود،برف سنگینی میبارید و با اتومبیل خودمان،از جاده قدیم شمیران بسوی شهر می آمدیم،به ابتدای کوچه فردوس محل اقامت داریوش رسیدیم،دیدیم او به همراه مادرش و زنی که دوستش داشت،به انتظار رسیدن اتومبیلی در کنار خیابان ایستاده است.

بلافاصله توقف کردیم و از آنها خواستیم سوار بشوند تا به شهر برویم،داریوش در حالیکه از درد به خود میپیچید،در کنار من قرار گرفت و بدرخواست آنها بسوی بیمارستان حرکت کردیم.

ظاهرا بعد از تجویز آقای دکتر!متوجه شده بودند که این درد کزاز است و باید واکسن بزنند،پیشنهادی که آقای لاریجانی مدیر داروخانه عدالت داده بود و مورد توجه دکتر قرار نگرفته بود.

بدبختانه در این مملکت هنوز هم قانونی برای تعقیب این دکترها و اشتباهاتی که مرتکب میشوند وجود ندارد به هر صورت کار از کار گذشته بود،داریوش با همان حال نزار گفت:"بیژن این آخرین باری است که برف و باریدن برف را می بینم،دیگر زندگی من بپایان رسیده"

دلداری دیگر چه فایده ای داشت،به بیمارستان رسیدیم،فورا تشخیص کزاز دادند،او را در اطاقی بستری کردند که،همه پرده هایش سیاه رنگ بود،به علاج پرداختند ولی دیگر سودی نداشت."[

اطاق بیمارستان ،پرده سیاه،و به این ترتیب بود که زندگی جوانی در سی و یک سالگی با طرزی عبرت آموز و تاثرانگیز بپایان رسید.

او را در آرامگاه مرحوم "ظهیر الدوله"بخاک سپردند،بر روی سنگ مزار او،تندیس کوچکی از یک شمع و یک پروانه نصب شده بود،آری آخرین هدیه معشوقه وفادارش بود.

 

در مرگ داریوش(2/11/1337)

 

ناگه عزیز ما،ز چه ای روزگار رفت در نو بهار عمر،ندیده بهار رفت

او شمع بود و سوخت سراپا بسان شمع  یا لاله بود و با جگر داغدار رفت

گر سوخت داریوش،ز آزار دوست سوخت گر رفت داریوش،ز بیداد یار رفت

مانند شعله زیست ولی چون شرار سوخت مانند شبنم آمد و همچون غبار رفت

هرگز به اختیار کسی مرگ را نخواست تنها عزیز ماست که با اختیار رفت

 

دانم همین قَدَر که رفیعی بروزگار

دیوانه وار آمد و دیوانه وار رفت

 

چند تصنیف داریوش رفیعی را به همراه شعر ، در مطلبی جداگانه برای دانلود قرار داده ام.برای دیدن شعر ها و دانلود ترانه ها ایـــــنجا کلیک کنید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 20:46  توسط مهدی معتمد  |